صفحه اصلی  تماس با ما  درباره 
1389/6/18 امکانات وابسته به دفتر آیت الله العظمی موسوی اردبیلی (دام ظله)
فهرست واره موضوعی | کتابسرا | مقالات | نقد شبهات | پرسش و پاسخ | دانشوران | ره یافتگان | دیدگاه | همایش ها | معرفی کتاب |
ارسال به دوستان
ارسال اشکال
برگزیدن
چاپ
جستجو
جستجو

دامنه جستجو


كرسی نظریه پردازی «بررسي نسبت عقل و وحي از منظر فلسفه و مكتب تفكيك»
بازدید : 483
تاریخ درج : 1388/6/25
سخنرانان : آيت الله سيد جعفر سيّدان
تاریخ برگزاری : 20/12/1383
مرکز برگزار کننده : دفتر تبلیغات اسلامی

تازه ترین همایش ها

پربیننده ترین همایش ها
فهرست موضوعی همایش ها :: فلسفه :: دیدگاه ها :: كرسی نظریه پردازی «بررسي نسبت عقل و وحي از منظر فلسفه و مكتب تفكيك»
 

كرسی نظریه پردازی «بررسي نسبت عقل و وحى از منظر فلسفه و مكتب تفكيك»

نظریه پرداز: آيت الله سيد جعفر سيّدان

هيئت نقد: حجج اسلام آقایان فیاضی و پارسانیا

نوع فعاليت: كرسی نظریه پردازی و نقد اندیشه

زمان برگزارى: 20/12/1383

مكان برگزارى: ساختمان شماره 2 ـ دفتر تبلیغات اسلامی

پيشگفتار

بدنبال پيام مقام معظم رهبري در اواخر سال 81 مبني بر ضرورت جنبش نرم افزاري و تأكيد پياپي ايشان در سخنرانيهاي اخير در خصوص ضرورت نهضت آزاد انديشى، «دفتر جنبش نرم افزارى وتوسعة علوم اسلامي» بخشي از فعاليتهاي خود را به برگزاري «كرسي هاي نظريه پردازي و نقد انديشه» معطوف داشت؛ با اين اميد كه گسترش اين نوع جلسات، در تقويت تضارب آراء، تحمل انديشة مخالف و ايجاد فضاي نقد عالمانه وعادلانه مؤثر افتد. گرچه گفت وگوي علمي و جلسات مناظره، امري و ديرآشنا در تاريخ تمدن اسلامي است و حقايق بسياري از قبل برگزاري چنين محافل علمى، بر اهل منطق آشكار شده است اما در اين زمان كه پرچم نهضت توليد علم دينى، بر قلل رفيع ايران اسلامي به اهتزاز در آمده است توجه به برگزاري چنين كرسي هائى، ضروري بل حياتي بنظر مي رسد.

آنچه تقديم مي‏شود متن تنظيم شدة اولين كرسي نظريه پردازي ونقد انديشه است كه بعنوان اولين تجربه، «بررسي نسبت عقل و وحى از منظر فلسفه و مكتب تفكيك» را در منظر اصحاب انديشه گذارده است.

تذكر اين نكات ضروري است كه:

اولاً بخاطر رفت و برگشت هاي مكرر بحث بين نظريه پرداز، هيئت نقد و بررسى، دبير كرسي و ديگر اساتيد (كه البته امري منطقي در يك گفتگوي علميِ صريح است) از يكسو و بخاطر حفظ چارچوب بحث از ديگر سو، شيوة عنوان گذاري متن، اندكي متفاوت با شيوة معمول است؛ بگونه اي كه با كلماتي همچون «نظريه»، «نقد»، «جمعبندي» و .. سعي شده است فضاي حاكم بر جلسه، بخوبي به خوانندگان عزيز منتقل شود.

ثانياً ـ آنچه كه در بخش «نقد» آمده است الزاماً بمعناي مخالفت با اصول حاكم بر «نظرية» ارائه شده نيست. چه بسيار است نقدهائي كه در برخي از گزاره ها و اصول، با نظرية مقابل، از سر سلم و مدارا يا وفاق و همراهي درآيد.

شايسته است در پايان، از نظريه پرداز گرامي (حضرت آيت ا.. سيد جعفر سيّدان)، هيئت محترم نقد و بررسي (حجت الاسلام والمسلمين غلامرضا فياضى و حجت الاسلام والمسلمين حميد پارسانيا) و دبير گرانقدر كرسي (حجت الاسلام والمسلمين محمد تقي سبحانى) كه در برگزاري اين جلسه، نقش اصلي را بر عهده داشتند صميمانه سپاسگزاري شود. توفيق ايشان و ديگر اساتيد ارجمندي را كه نام ايشان در اين جزوه ، ذكر خواهد شد از درگاه احديّت خواستاريم.

دفتر جنبش نرم افزارى

مقدمه

سبحانى: قبل از شروع بحث، تذكر چندين نكته، ضروري است. بحث و گفتگوهاي علمي و نيز نقد و برسي آراء و انديشه ها، مقولة تازه اي در حوزه هاي علميه نيست. همه تحصيل كردگان حوزة دين و كساني كه در عرصة دانش مشغول فعاليّتند مي دانند كه بدون نظريه پردازي و بحث و گفتگوي علمى، رشد و پيشرفت امكان پذير نيست. دروس حوزوى، از قديم، مبتني بر مباحث، نقد و گفتگوي علمي بوده است و اگر پيشرفتي در اين عرصه وجود داشته مرهون اين همدلي ها ، رايزني ها و بررسي هاي عالمانه است.

اما كرسي نظريه پردازي شايد در شكل كنوني آن اندكي تازگي داشته باشد. طبعاً بايد شرايط را بگونه اي فراهم ساخت كه اين نوع نقد و بررسي نيز جايگاه خويش را در «حوزه و دانشگاه» پيدا كند. انديشمندان و اهل نظر، گاه به ايده ها و افكاري دست مي يابند كه ممكن است آنرا در رساله يا مقاله اي بنگارند و صرفاً در ذهن آنان، خلجاني داشته باشد يا در محافلي تدريس شود. اما يكي از نقاط ضعف حوزة فرهنگ ما عدم شناخت صحيح انديشه ها و تبيين درست چارچوب آن است. به همين دليل اين افكار، شناسنامة مشخصي پيدا نكرده است و نقد و بررسي ها داراي امتداد و استمرار نيست. گاه نظريه اي مطرح مي‏شود و كتب و مقالاتي نيز ممكن است در نقد آن آن نگاشته شد. اما در جايي ثبت نمي گردد تا بدانيم انديشه ها چگونه در يك نظريه، متبلور شده، و نقد ها و پاسخهاي داده شده، تداوم مي يابد تا نهايتاً به نقطة تكاملي خويش برسد.

كرسي هاي نظريه پردازي كه يكي از پيشنهادهاي فضلاي حوزه در نامه به مقام معظم رهبري (مدظله) بود، مورد تأييد ايشان قرار گرفت. نگاهي اين چنين به حوزة انديشه و نقد، امري صحيح وقابل قبول است. البته بايد متذكر شد كه زمان و فرصت زيادي تلف گرديده است. بايد پيش از اين بحث به بحث نظريه پردازي ونقد انديشه، در شكل كنوني پرداخته مي شد ولي امروز نيز كه اين حركت آغاز شده است اميدواريم استمرار يافته و از سرعت لازم برخوردار باشد تا بتوان پوياتر، بحث هاي علمي را دنبال نمود.

اما شيوة كار در سلسله كرسي هاي پيش بيني شده بگونه اي است كه ابتدائاً انديشمندان، نظريه پردازان واساتيد معظم و ديدگاههاي خويش را مطرح مي نمايند. از اساتيد ديگري هم كه ممكن است نسبت به آن ديدگاه ، نقدها، تحليل ها و حتي نظريه هاي جديدي داشته باشند دعوت مي گردد تا به ارائه نقطه نظرات خود بپردازند تا بتوان در اين گفتگو به يك جمع بندي جديد دست يافت. شكل اجرايي اين كرسي ها، بدين ترتيب است كه ابتدائاً 30 دقيقه به طرح نظريه توسط يكي از شخصيتهاي علمي اختصاص خواهد يافت كه در اين جلسه، اين فرصت در اختيار حضرت آيت ا... سيدان قرار مي‏گيرد وايشان به طرح ديدگاه خويش در خصوص «نسبت وحى و عقل از ديدگاه فلسفه اسلامي و مكتب تفكيك» خواهند پرداخت. در مقابل، از دو استاد بزرگوار، حضرات عظام، حجت الاسلام فيّاضى و پارسانيا كه از نظريه پردازان حوزه وصاحب آراء و انديشه هاي نو مي باشند و در كرسي هاي آينده نيز از نظريات ايشان بهره مند خواهيم گرديد) تقاضا شده است در اين جلسه حضور يافته و ديدگاهها و نقد خويش را طي 30 دقيقه ارائه دهند. در ادامه از عزيزان فرهيختة حاضر در جلسه تقاضا مي گردد در صورتي كه در تأييد يا نقد نظريه، ملاحظاتي دارند دو يا سه نفر در اينجا حضور يافته و هر يك در عرض 5 دقيقه به طرح ديدگاههاي خويش بپردازند. طبعاً لابلاي طرح مباحث از سوي نظريه پرداز، هيئت نقد و بررسى و اساتيد حاضر در جلسه، مباحث ديگري نيز مطرح خواهد شد كه بدين ترتيب با تقسيم بندي زماني اميد است به يك نتيجه گيري دست يابيم.

در ابتدا از حضرت آقاي سيدان دعوت مي گردد به طرح ديدگاه خويش بپردازند.

اصل بحث

نظريه: تعريف «عقل و وحى» از ديدگاه فلسفه و مكتب تفكيك

سيدان: موضوع مورد بحث در اين جلسه «نسبت عقل و وحى از ديدگاه مكتب تفكيك و فلسفه اسلامي» مي‏باشد. در ابتدا مناسب است به صورت كوتاه و گذرا ضمن بررسي «مفردات» به بحث «چيستي عقل» پرداخته شود و سپس نسبت آن با «وحي» مورد بررسي قرار گيرد.

در ارتباط با چيستي و حقيقت عقل، مسائل و نظرات گوناگوني وجود دارد. گاهي در مبحث الهيّات، به آن، «عقل» گفته مي‏شود و در مسائل فلسفى، مقصود، «جوهر بسيط مجردي است كه به عنوان صادر اول» نيز مطرح مي گردد. گاهي در مباحث مربوط به نفس به عنوان مرتبه اي از «مراتب نفس» ياد مي شود؛ چه اينكه در مرحله اي از آن، تحت عنوان عقل هيولانى، بالملكه، بالفعل و مستفاد، ياد مي گردد.

«ما به الادراك»، تعريف مختار از «عقل»

در مكتب تفكيك، برخي از بزرگان آن، آنرا «حقيقت نوري خارج از نفس انسان كه انسان با او در ارتباط است»، معنا كرده اند. حقيقت عقل هر چه باشد، مقصود ما از آن، همان «مابه الادراك» يا آنچه كه ادراك به اوست مي باشد. خواه اين، حقيقتي مجرّد يا موجودي غير از نفس و يا مرتبه اي از نفس باشد. البته براي عقل، معاني مختلفي ارائه گرديده است. از جمله مرحوم ملاصدرا در «شرح اصول كافي» مي فرمايند: «براي عقل شش معناست». هم چنين مرحوم علامه مجلسي در «بحار الانوار» و برخي آثار ديگر خويش، همين شش معنا را براي عقل بيان نموده اند كه با بررسي تعبيرات برخي از شخصيتهاي مهم و ارزنده (كه مي فرمايند آنچه علامه مجلسي در معاني عقل مي فرمايند نه معاني عرفي و نه اصطلاحي آن است) مشخص مي شود معاني گفته شده توسط علامه، همان معاني مورد نظر در «شرح اصول كافي» است. هر چند در يكي دو مورد، عبارات مختلف است ولي درساير موارد، عبارات به كار رفته كاملاً مشابه است. به عنوان مثال «الاوّل» مرحوم مجلسي همان «الخامس» مرحوم ملاصدراست و يا «اما الثالث» در هر دو، مشابه يكديگر است. بدين ترتيب و به تفصيل براي عقل، معاني مختلفي ارائه شده است. اما هر چه هست مقصود از عقل، همان «ما به الادراك» است.

رابطه خاص پيامبر و خداوند، تعريف مختار از «وحي»

اما مقصود از «وحي»، رابطة خاص بين نبّي (ع) خصوصاً پيامبر گرامي اسلام (ص) با پروردگار مي باشد كه اين نيز داراي مباحث تفصيلي مخصوص به خود است. اما آنچه كه مشخص است، منظور از وحى، گيرايي مستقيم يا غير مستقيم مطالب توسط پيامبر از حضرت حق مي باشد و حقايقي كه به اين صورت به ايشان رسيده، مورد نظر است. گاهي صحبت از حالت وحى است اما مقصود ما، بيشتر حقايقي است كه به عنوان وحى به ما رسيده است و بررسي نسبت عقل با اين مطالب، مدّ نظر مي باشد.

«جدائي حقايق وحىاني از افكار بشري» ، شيرازة مكتب تفكيك

اما منظور از «مكتب تفكيك» روشي است كه افكار بشرى، از افكار و حقايق وحىانى، جدا مي‏شود و اين نيز به معناي باطل يا صحيح بودن همة افكار بشري نيست؛ بلكه پس از بررسي است كه صحت و سقم آن مشخص مي شود. در هر حال منظور از مكتب تفكيك، جداسازي مطالب وحىانى، از افكار مشاهير و بزرگان بشر است. مبدأ اين تفكيك نيز بعثت پيامبر اكرم (ص) است و صرف اينكه در اين عصر، كسي چنين نامي بر آن نهاده است نمي توان اين مكتب را نوظهور دانست. چه اينكه كلمات نوراني بسياري از پيامبر اكرم (ص) بيان گرديده است. اما اين امر، منافاتي با «مستقلات عقليه» ندارد كه در جايگاه خويش محفوظ بوده، هست و خواهد بود. از ديگر سو اين واقعيت نيز مورد اشتراك همة عقلاست مطالبي كه توسط پيامبر (ص) آورده شده، نه تنها مستقلات عقليه را تأييد مي‏كند بلكه اساس وحى نيز متكي بر همين مستقلات است؛ بدين معنا كه با اتكاء بر اين مطالب عقلى، وحى ثابت شده است.

از ديگر سو پيامبر اكرم (ص) سخنان ديگران را تكرار نكرده اند. بلكه مطالب تازه اي همچون مباحث مربوط به عوالم قبل و بعد اين جهان، مسائل مختلف پيرامون مبدأ و ... بيان فرموده اند. آنچه توسط ايشان آورده شده، در واقع تفكيكي است بين آنچه كه ايشان آورده اند و آنچه كه قبلاً وجود داشته است. و البته مبدأ اين تفكيك نيز وجود مبارك پيامبر (ص) بوده است. اين همان روشي است كه عموم علماء اماميه پيش گرفته و با كمك عقل توانسته اند به وحى برسند. ايشان هيچگاه از وحى غفلت نكرده و در مباحث، از آن استفاده و به آن تكيه مي‏كنند. با اين توضيح مي توان دريافت كه مكتب تفكيك، همان جداسازي افكار بشري از افكار وحىاني است كه مبدأ آن نيز بعثت پيامبر اكرم (ص) مي‏باشد.

«حركت عقلاني از بديهيات به مسائل نظري»، تعريف مختار از «فلسفه»

فلسفه نيز، يك حركت فكري وعقلاني و رسيدن از مسائل بديهي به مسائل نظري و ضروري و در يك كلام، ورود در مسائل، با تفكر و تعقّل است. اما واژه «اسلامي» براي «فلسفه» طبعاً به افرادي كه پايبند اصول اسلامي بوده و در فضاي حقايق اسلامي رشد يافته اند، اطلاق مي گردد.

«تمايز و تطابق عقل و وحى» از نگاه «فلسفه و تفكيك»

با توجه به آنچه در خصوص مفردات گفته شد اينك بايد ديد «نسبت وحى و عقل» چيست؟ آيا مي توان مدعي شد بين اين دو، تضاد، تطابق و يا گاهي تضاد و تطابق وجود دارد؟ به اعتقاد ما، عقل از ديدگاه مكتب تفكيك و فلسفه به معني «مابه الادراك» است و اين عقل، با وحى تطابق دارد و هيچ تضادي هم در كار نيست.

حدوداً 3 ـ 4 سال پيش با فردي از مدرسين قم در مكّه برخورد نمودم. ايشان در ارتباط با اين مسائل، سؤالي را در مسجد النبي (ص) مطرح كردند. در همانجا شروع به نوشتن مطالبي نمودم كه در همان سفر نيز به پايان رسيد و به همين دليل نام آنرا «الفوائد النّبويه» نهادم. در آن نوشته گفته شد «عرفان، وحى و عقل» تمايز و تطابق دارند. بهتر است عباراتي از اين كتاب دربارة مراحل بحث شده، عيناً ذكر گردد:

«المرحلة الاولي في تمايز التعقل و العرفان و الوحى، كل عن الآخر فنقول المقصود في هذاالبحث من الوحى، هو الارتباط الخاص بين الله تبارك وتعالي و الرسول المبعوث من عنده و هذا الارتباط اما بواسطة الجبرئيل او ملك آخراً و بدون الواسطه. ولا شك عن هذه الحقيقه غير التعقل و التفكر، لان الرسول (ص) كلما اتي به بعنوان الوحي لم يكن يتفكر و يتعقل و يربط المبادي ثم يصل الي المطالب ... و كذلك لا شكّ انّ الوحي غير العرفان و هوالشهود النفس بعد التصفيه و التزكيه و بعد معرفه تمايز كل من الوحي و التعقل و العرفان من الآخر ... لا نحتاج لاثبات التمايز الي ازيد من معرفه كل واحد منها و تصوّرها فانّ معرفه كل واحد منها و التصور كل واحد منها، يثبت التمايز بينها هذا في الحقيقه من القضايا التي قياساتها معها و ...»

در اينجا نه تنها تمايز بين عقل و وحى، نفي نمي شود بلكه در صدد اثبات تطابق بين آنها برآمده است. اما در ادامه چنين مي خوانيم:

«المرحله الثاني ـ لا شكّ ان الوحى، لمّا كان من عند الله تبارك و تعالي و هو يخبر عن الواقع و لا خطأ فيه و كذا العقل لمّا كان حجة الله علي العباد...» بايد توجه كرد كه مخاطب ما كساني هستند كه از طريق عقل، به وحى رسيده اند. «... و كذا العقل كان حجة الله علي العباد يكشف عن الواقع و الخطأ من ناحية العاقل بجهات المختلف المعيّنه في موضعها و كذلك شهود الوجداني وهو العرفان الحقيقى. فالوحي و العقل والعرفان كل واحد منها اذا كان بمعناه الحقيقي يكشف عن الواقع و علي هذا فالوحي و العقل و العرفان ينطبق كل واحد منها مع الآخر و كل منها يكشف عن الواقع مع التميّز كل منها عن الآخر و اذاً لكل خصوصيات مرتبط الي نفسها.»

«كشف واقع»، نقطة اشتراك و تطابق «عقل و وحى»

با توجه به اينكه منظور از «نسبت»، تطابق يا عدم تطابق است مي توان گفت عقل و وحى با يكديگر تطابق دارند و هر دو مي توانند واقع را نشان دهند. البته عباراتي چون «شعاع عقل، محدود است» يا «اشتباه عاقل فراوان است» يا «وحى، منبعي است اوسع و داراي خصوصيات خاص» ، در جايگاه خود محفوظ است اما مي توان مدعي شد كه بين عقل و وحى، تطابق وجود دارد.

بنابراين ديدگاه مكتب تفكيك (با همان وجه تسميه اي كه براي اين مكتب بيان شد) بگونه اي است كه در ارتباط با مسائل فلسفي و نظرى، خدشه هايي را وارد مي داند اما اين موارد در ارتباط با مسائلي است كه در فلسفه مطرح شده است و چنين به نظر رسيده كه فلسفه، بمعناي عقل است پس گفته مي‏شود اعتراض ما به برخي از مسائل فلسفي به معناي اعتراض به عقل مي‏باشد. چون مثلاً اصحاب تفكيك با انگيزة تأثير وحى، قائل به اين هستند كه عقل و وحى نمي توانند با يكديگر سازگار باشند!

در حالي كه چنين نيست؛ چرا كه عقل از نظر ما، به معناي «مابه الادراك» است و اين منبع، هرگز با وحى مخالف نيست و از چنان اصالتي برخوردار است كه اصل اثبات خدا و وحى به آن وابسته است. فرضاً اگر در جائي از وحى، مطالبي مخالف با مابه الادراك ديده شود، طبيعي است هنگامي كه از اين ادراك صريح خارج شويم جاي سخنان ديگر بسيار است.

عدم سازگاري «فلسفه و عرفان موجود»، با وحى

بنابراين هر آنچه به نظر مي رسد با اين ادراك صريح عقلاني مخالف است، حتماً توجيه خواهد شد. ولي مهم آن است چيزي كه مخالف عقل صريح باشد در وحى وجود ندارد و هر كجا در وحى، موردي مشاهده شود كه بنظر مي رسد خلاف عقل است، خود وحى قبل و بهتر از هر امري آنرا توجيه كرده است. از اين قبيل است آياتي مانند «جاء ربك ...» يا «الي ربها ناظره» يا «و نفخت فيه من روحي». از اينرو مي توان مدعي شد هرگز تخالفي بين عقل صريح و وحى وجود ندارد.

سخن اين است كه وحى، عين عقل و عقل نيز عين وحى است. عقل، سند و حجت است و از چنان قدرت و اصالتي برخوردار است كه اساس هر حركت صحيحي بر اساس آن صورت مي‏گيرد. خشت اوليه هر ساختمان ارزنده فكرى، تعقل است كه البته تكيه گاه وحى نيز مي‏باشد. در عين حال بسياري از آنچه كه فعلاً بعنوان «فلسفه و عرفان»مطرح است؛ با وحى صريح سازگار نيست و اين مسئله جاي بحث و بررسي دارد.

بيان برخي از موارد عدم سازگاري با وحى

پس به اعتقاد بنده در ارتباط با مسئله «توحيد»، آنچه در فلسفه، با ادلة خاص خود وجود دارد سنخيّت بين خالق و خلق است و آنچه در عرفان مطرح است مسئله عينيت است و آنچه در وحى است مسئله بينونت بين خلق، موجودات و خالق مي‏باشد كه البته اين مسائل بايد مورد بحث و بررسي قرار گيرد. در ارتباط با مسئله «علم و اراده» نيز آنچه در فلسفه مطرح است يكي بودن آنها، و در مسئله وحى، به روشني دو تا بودن علم و اراده است. مسائل ديگري هم مانند «جبر و اختيار» وجود دارد كه در عرفان، انسان بعنوان موجودي ذوالارادة و الاقتضاء قلمداد نمي شود تا آنگاه گفته شود انسان مجبور است يا نسبت به او تفويضي صورت گرفته است. پس در نگاه عرفانى، اسناد «وجود» به او، مجازي و حتي فوق آن است كه به او «عين الفقر» گفته شود. طبعاً تعابيري مانند «لاجبر و لا تفويض» هم از باب سالبه به انتفاء موضوع، قلمداد مي‏شود. در واقع نبودن جبر و تفريض بخاطر آن است كه انساني وجود ندارد تا مجبور شده و يا به او تفويض شود.

بي ترديد اين مسائل با وحى سازگار نيست. همچنانكه مباني فلسفى، تا آنجا مي رسد كه بالاخره «مجبور» به صورت «مختار» تعريف مي‏شود! همچنين بايد ديد در مسئله معاد، «محشور» به چه معناست؟ آيا از بدن خاكي خبري هست يا فقط روح محشور مي‏شود؟ چنانچه در قسمتي از مطالب فلسفي (غير از حكمت متعاليه) تنها از معاد روحاني دفاع مي‏شود. بر اين اساس، انسان، با ملكات خويش محشور مي‏شود. يا اينكه مي گويند نفس، صورت مثالي را ايجاد مي‏كند كه در هر حال از بدن خاكي خبري نيست و طبعاً بهشت نيز قائم و موجد به نفس انسان است. از اين قبيل موارد بسيار وجود دارد كه هر كدام جاي بحث دارد.

پس از نظر مكتب تفكيك، عقل داراي جايگاه و ارزش مخصوص به خود مي‏باشد و نمي توان گفت از اين منظر، اهتمامي به آن نمي شود يا فقط ظواهر وحى اخذ مي گردد. در اينجا عقل (به معنايي كه گفته شد) كاملاً با وحى منطبق است و هرگز با يكديگر تخالف ندارند. اما اشكالات و مناقشاتي كه وجود دارد اين است كه فلسفة موجود، در قالب حكمت متعاليه در «اسفار» و ديگر كتب ملاصدرا، آمده است.

ضرورت رجوع به «عقل هماهنگ با وحى»

به بيان بهتر در مباحث موجود فلسفي و نتايج برگرفته از آن، معقول به معنايي كه عقل ما را به آنجا رسانده باشد و وجود ندارد؛ لذا شايسته است كه به اين امر، اهتمام بسيار ورزيده شود. آنچه مكتب تفكيك بيش از هر چيز به آن اهتمام مي ورزد اين است با توجه به اينكه وحى، مورد قبول قرار گرفته و تنها شامل مسائل فرعي مانند پاكى، نجاست، طهارت و ... نيست. ـ در عين اينكه اين مسائل نيز از اهميت بسياري برخوردار است اما بي ترديد، وحى، معارف ديگري را نسبت به حقايق هستي در برمي‏گيرد. از اينرو بعد از اينكه عقل، وحى را پذيرفت نبايد اينگونه باشد كه در ابتدا مسائلي از جاي ديگر در نفس انسان رسوخ پيدا كند و سپس انسان به فكر رجوع به وحى مي‏باشد! بايد به وحى نيز اهتمام ورزيده شود. چون هر كسي به وحى اهتمام دهد و با «مابه الادراك» كه مشترك است وارد اين مسائل شود، به هر آنچه كه به نظر ما درست است دست مي يابد؛ مشروط بر آنكه اين كار عملي شود.

خلاصة كلام اينكه در پاسخ به سؤال پيرامون «چگونگي نسبت وحى و عقل در مكتب تفكيك و فلسفه» مي توان گفت عقل و وحى، در معناي گفته شده در فلسفه و تفكيك از نظر كلي مشتركند و نه تنها تضادي بين آنها وجود ندارد بلكه بر يكديگر تطابق دارند. اما آنچه باقي مي ماند بحثهاي مصداقي است؛ يعني مصاديقي كه در مسائل اين علوم، مورد بحث قرار گرفته و مي‏گيرد. پس نسبت بين عقل و وحى، نسبت «تطابق» است؛ آنهم با توجه به مختصر مسائلي كه در ضمن بحث گفته شد.

جمعبندي اول بحث

سبحانى: براي هدفمند ساختن بحث، مطالب عرضه شده توسط حضرت آقاي سيدان به صورت خلاصه بيان مي گردد. بنظر مي رسد چهار گزاره، از نظريه ايشان قابل استخراج است:

1ـ در مقام تعريف، فرق چنداني بين مفهوم عقل و وحى در فلسفه و مكتب تفكيك وجود ندارد و اگر هم هست محل كلام ما نيست. گرچه تفاوتهاي هستي شناخت يا انسان شناختي در تعريف عقل وجود دارد. اما سخن در اين نيست كه «مكتب تفكيك» عقل يا وحى را به معنائي و «فلسفه» به معنايي ديگر تعريف مي‏كند.

2 ـ وحى با تعقل به لحاظ فعاليت يا روش شناختي تفاوت دارد.تعقل، فعاليتي است ذهنى، و وحى، اتصال به منبع وحىاني و حضرت حق تعالي است كه طبعاً اخذ مطالب نيز از منبع الهي صورت مي‏گيرد.

3 ـ از ديدگاه ايشان عقل صريح نه تنها با وحى در تنافي نيست بلكه وحى، مبتني بر عقل صريح مي‏باشد و هر انديشه و دانش درستي بايد بدين معنا بر عقل، بنيان نهاده شود.

4 ـ نقطة اختلاف و تأكيد در اين است كه آنچه بعنوان مصداق تعقّل و عقل در فلسفة اسلامي مد نظر است بگونه اي است كه در همه جا نمي توان از عقل صريح، سراغ گرفت. از اينرو نتايج آن با آنچه در وحى به عنوان معارف مطرح مي گردد، تنافي دارد. يعني در مقام مفهوم، تصور و بحث كلي ميان عقل ووحي نه تنها تنافي مشاهده نمي شود بلكه نوعي معاضدت بين ايندو نيز وجود دارد. اما بايد ديد در مصاديق، هر كسي در هر كجا كه مدعي تعقل است آيا آن نتايج، با وحى سازگار است يا خير. به نظر ايشان آنچه در فلسفه آمده است بعضاً تنافي هائي ميان داده هاي وحىاني و نتايج عقلي فلسفي وجود دارد.

سيدان: در ابتدا گفتيد مفهوم عقل و وحى كلي است كه البته نمي خواستم بگويم مفهومش يكي است. مقصود آنها دو چيز است و در عين حال تطابق وجود دارد.

سبحانى: خير! عرض كردم عقل و وحى از ديدگاه فلسفه و مكتب تفكيك چه معنايي دارد. آيا چنين جائي كه فلسفه مي گويد دو تاست يا در آن وحى اي كه فلسفه تعريف مي‏كند با وحى مورد نظر مكتب تفكيك، مغايرت دارد؟ گفتيم اين مسئله محل بحث نيست.

سيدان: تنها آنچه «مابه الادراك» است مشترك است.

سبحانى: در اينجا از جناب آقاي فيّاضى تقاضا مي‏شود در نوبت اول، در 15 دقيقه، ديدگاه خويش را بيان كنند.

نقد

فيّاضى: ابتدائاً اظهار خوشوقتي مي كنم از اينكه در محضر يكي از علماي بزرگوار و متقي هستم. اميد است كه تضارب آراء، منجر به افكار متقن تري شود.

من قصد ندارم در تعريف، اختلاف كنم. لذا عقل يعني همان نيرويي كه خداوند متعال به انسان عنايت فرموده است و انسان بر اساس آن درك مي‏كند. اما به دليل ضيق وقت، مستقيماً به سراغ فلسفه و نكتة چهارم در جمعبندي اخير مي روم كه بيان شد در فلسفه ، مطالبي وجود دارد كه با وحى صريح مخالف است. لكن اين مسئله در دو مقام بايد مورد بحث قرار گيرد.

اعتبار حكم قطعي عقل، در هر حال

اولاً ـ من بر اساس تفكر خويش، اين مطلب را عقل صريح نمي دانم و در عين حال امكان دارد وحى، مخالف با آن باشد. يعني در اين نكته با حضرت آقاي سيدان موافقم كه ممكن است در جايي عقل به مطلبي برسد كه مخالف با وحى باشد. به دليل اينكه حكم عقل، حكمي قطعي است و حكم وحى نمي تواند با وجود اين قطعي، قطعي باشد. پس امكان ندارد شخصي با استفاده از مقدمات و شكل يقيني (در ماده و صورت) و استدلال خويش به نتيجه اي برسد كه نهايتاً او را به يقين مي رساند و از طرف ديگر، قرآن يا سنت معتبر يا چيزي را مي فرمايد كه با آن موافق نيست. حال به اين شخص، در اين حالت چه بايد گفت؟ به نظر اين فرد، قطع، امري شخصي است و قابل سرايت هم به فرد ديگري نيست مگر آنكه او نيز همين راه را پيموده، صغري و كبرى، قياس مركب و تمام مقدمات آنرا درست مانند وي انجام دهد كه در آن صورت براي وي نيز اين قطع حاصل مي‏شود. طبعاً اگر اين مسير را بپيمايد جاي بحث نيست.

پس فردي كه اين مسير را طي و استدلال عقلي را اقامه كرده است و فلسفه، او را به نتيجه اي يقيني رسانده است آيا مي توان گفت حال كه فلسفه، به اينجا ختم شده است، پس يقيني هم در كار نيست؟! خير! چرا كه بالاخره او يقين دارد. از طرف ديگر وحى، خلاف آن سخن مي گويد. اين مسئله، از مواردي است كه طبق سخنان آيت ا.. سيدان بايد وحى، از نظر او تأويل گردد. زيرا اگر عقل، حجت و مبناي وحى است نمي توان در ابتدا بر اساس عقل، وحى را پذيرفت و بعداً كه عقل به چيزي منتهي شد، بگوئيم عقل از اعتبار ساقط است. تمام اين مطلب در مورد شخصي است كه تفلسف كرده و به نتيجه اي يقيني رسيده است.

ضرورت تأؤيل ظاهر ادلّه، هنگام تعارض با يقين عقلى

ثانياً ـ بايد ديد از ديدگاه شخصي كه بدون تفلسف، معتقد به تخالف آراء مثلاً ملاصدرا با ظاهر آيات و روايات است قضيه چگونه است. به عبارت ديگر، مقام دوم مربوط به كسي است كه در بيرون ايستاده و بدون تفلسف، مشاهده مي‏كند آراء و نظريات ملاصدرا با كل يا تعدادي از آيات و روايات مخالف است. به اعتقاد ما، وظيفه شرعي اين فرد، نسبت به عملكرد ملاصدرا، حمل بر صحت كردن است. زيرا ملاصدرا بدون هيچ گونه غرض ورزي اين مسير را پيموده و بر اساس اين راه براي وي يقين حاصل شده است. لذا چون وي به يقين رسيده است راه منحصر به فرد، بري او چيزي جز تأويل نيست. چون در حالت تخالف بين اين يقين عقلي و آن وحى، كار ديگري غير از اين نمي توانسته انجام دهد. در واقع او حجتي ندارد تا ظاهر ظنّي قرآن را بر يقين خود مقدم بدارد. اتفاقاً شخص ملاصدرا، به طور صريح در اول بحث «نفس مشاعر» مي فرمايد: «روايات ما، من طرق اصحابنا المامية، در حد تواتر بلكه فوق تواتر است كه روح، قبل از بدن وجود داشته است.» وجود تواتر هم بدين معناست كه از نظر سند، جاي هيچگونه بحثي ندارد. اما طبيعي است كه سند تنها يك بخش از اركان حجيّت را تشكيل مي دهد. چون بخش دوم اين است كه اينها ظاهرند ودر هر ظاهري نيز احتمال خلاف وجود دارد. ملاصدرا با قرائن قطعي (و از جمله اقامة 15 برهان با صغري و كبراي منظم) اثبات كرده است كه محال است روح، قبل از بدن وجود داشته باشد.

پس او در عين آنكه اين سندها را بر چشم خود مي‏گذارد اما از نظر دلالت روايات، در اين ادلّه، تصرف و اينگونه تأويل مي‏كند كه مراد روايات از وجود روح قبل از بدن، مرتبه عاليه و حقيقت روح است نه مرتبه رقيقت و آنچه با بدن، در اتحاد و ارتباط است. اگر ما فرضاً به جاي ملاصدرا بوديم متوجه مي شديم او هيچ راه ديگري غير از اين نداشته وما نيز كه بيرون ايستاده ايم هيچ راهي جز پذيرفتن سخن وي نداريم. اين موضوع را مي توان اينگونه تشبيه كرد كه دو مجتهد درباره يك مسئله، به دو نظر متفاوت دست يافته اند و هر كدام معتقدند كه نظر شخصي شان صحيح است. اما اگر از هر كدام سؤال شود حكم خداوند كدام است پاسخ مي دهند شايد همان حكمي كه مجتهد ديگري مي گويد. پس هر مجتهد بايد چنين بگويد كه پس از استفراغ وسع، با ادله اي كه دراختيار داشته به اين نتيجه رسيده است. مجتهد ديگر نيز بدون هيچگونه غرض ورزي همين عمل را انجام داده است اما هر كدام به يك نتيجة متفاوت رسيده اند. پس شايد حكم خدا، همان چيزي باشد كه مجتهد ديگر به آن رسيده است. اين، روية همة فقهاي ماست. هيچ فقيهي نمي تواند بگويد يقيناً هر آنچه مي گويد حكم الله است بلكه مي‏تواند بگويد يقيناً اين حجت من و مقلدين من است و اگر به اين نتيجه رسيده ام ديگر نمي توانم از ديگري نظر بخواهم؛ چرا كه از اين باب رجوع جاهل به عالم است كه امري مردود مي‏باشد.

«ناتواني عقل» در درك مطلق امور، دليلي بر «ضرورت وحى»

بايد دقت كرد كه فلسفه يك علم نظري است. چه بسا يك فيلسوف ديگر، در اين رشته، اين راه را قبول نداشته باشد و بگويد استدلالهاي مثلاً جناب آخوند صحيح نيست وچون چنين است پس عقل در اين مسئله نمي فهمد. مسلماً اين مسئله نيز مورد پذيرش ماست و واقعاً چنين است. در حقيقت اين، استدلال فلاسفه بر ضرورت نبوت نيز مي‏باشد. يعني از آنجا كه عقل نمي تواند همة مسائل را درك نمايد پس وجود پيامبر لازم است. خداوند كه انسان را حكيمانه و براي رسيدن به هدفي كه مد نظر داشته آفريده است بايد آنچه را كه عقل انسان از درك آن عاجز است نيز در اختيار وي قرار دهد و البته منظور از وحى نيز همين است. اما در اينجا ممكن است فيلسوف ديگري همين راه را دنبال كند و نهايتاً به اين نتيجه برسد كه استدلالهاي ملاصدرا صحيح نيست چرا كه فلسفه، يك علم نظري و داراي آراء مختلفي است. براي محكوم كردن آراء يك فيلسوف نمي توان گفت از آنجا كه نظرات وي مخالف آيه قرآن است پس روش وي نيز محكوم است! بلكه بايد مسيري را كه او پيموده و به اين نتيجه دست يافته است مورد بررسي قرار داد و خطاهاي آنرا شناخت. زيرا اين فيلسوف نيز آيات قرآن را قبول دارد اما با استدلال به وسيله همان عقلي كه مورد قبول همگان است و حجّت باطني است به اين نتيجه رسيده است.

لزوم تبيين معنا و محدودة «عقل صريح و غير صريح»

حال حضرت آقاي سيدان به اين پرسشها پاسخ دهند كه مرز ميان عقل صريح و غير صريح و منظور از ايندو عقل چيست؛ در حالي كه دو نوع مسائل «بديهي ونظري» وجود دارد؟ اگر منظور از عقل صريح، بديهيات است پس بايد باب تفكر را بست! زيرا اگر با تفكر به چيزي رسيديم، اين عقل، غير صريح بوده و فاقد ارزش است و اگر چيز ديگري است بفرماييد آن چيست تا ما از آن استفاده كنيم.

ضرورت و هدف «فلسفه اسلامي»

بنابراين جهت برخورد با آراء گوناگون، علم فلسفه مورد نياز است گرچه هدف فلسفه، اين نيست. به فرمايش حضرت آيت ا... جوادي آملي آيا علم فقه غير از اين است كه براي فهم شريعت به سراغ آيات و روايات برويم؟ حال آيا حق نداريم براي فهم معارف دين به سراغ كتاب توحيد مرحوم صدوق يا خطبه هاي اميرالمؤمنين (ع) در نهج البلاغه رفت كه مي فرمايد: «مَن حدّه فقد عدّه و من ثنّاه فقد جزّعه»؟ ـ تمامي اينها روابطي است كه بصورت قضية شرطيه بيان شده است. آيا استلزام «مقدم نسبت به تاسي» براي آن گفته شده كه آنرا بفهميم يا مثلاً براي صواب تلاوت كنيم؟ اگر براي فهم است، اين نيز خود، فلسفه آنهم «فلسفة اسلامي» است كه بايد روي اين موضوعات، تفكر نمود و بدين ترتيب در آنها اشكال، سوال و پاسخ هائي را مطرح كرد.

«حجيّت فلسفه» حتي در صورت تخالف با ظواهر

پس نمي توان به دليل آنكه آرائي در فلسفه وجود دارد و با صريح قرآن ( به فرمايش ايشان) و به ظاهر قرآن و روايات (بنابر عرض بنده) مخالف است حكم كرد كه مخالفت با فلسفه، يك ضرورت است! اين در حالي است كه «ظاهر» نيز حجت است اگر قرينه اي بر خلافش نباشد. و در هر صورت اين امر بايد توسط مجتهد، فحص شود. در هر حال نمي توان به صرف تخالف آراء فلسفي با اين ظواهر، حكم به مخالفت با فلسفه داد.

نظريه:

غلبة «قطعيّت وحىاني»، بر «قطعيّت عقلاني»

سيدان: با توجه به آنكه بسياري از آنچه فرموديد و گاهي نقدي بر عرايض بنده بود همان مطالبي است كه بنده عنوان نمودم، پس نقد آنها بي معناست. گاهي صحبت اين است كه فلان فيلسوف در ارائه چنين نظري نيّت بدي داشته و مقصّر، ظالم و جاني است! در اين صورت جا دارد مقداري از اين مطالب، گفته شود و اشكالات ايشان هم وارد است. اما مسلم اين است كه اين نوع برخورد صحيح نيست كه چون نظر وي اين است و احياناً نيّت او بد يا خوب بوده است پس چنين و چنان است!

فياضى: اصلاً من اشاره اي به بد يا خوب بودن نيّت كسي نكردم.

سيدان: بحث ما اين نيست كه مثلاً ملاصدرا بد عمل كرده و ما او را محكوم مي كنيم! بلكه در ارتباط با اين مسائل، نكتة مهم اين است كه هر كسي به كار كردن در حوزة وحى ( كه مورد قبول شما نيز هست) اهتمام كند آنچنان نتيجه اي مي‏گيرد كه از استدلالهاي معمول عقلاني، قطعيّتي اين چنين، براي او حاصل نمي شود. اين مطلب را هم تأكيد كردم چنانچه كسي از عقل، مطلبي را فهميد و به آن يقين كرد، حتماً نمي توان نسبت به يقيني كه او كرده است ترديدي را جايز دانست. يعني در ارتباط با اينكه كسي با ادلة عقلاني در مسيري حركت نموده و در آن مسير به يقين رسيده است، نمي توان گفت از آنجا كه يقينت با ظواهر آيات ( يا به تعبير بعضى، نصوص آيات) مخالف است پس، از يقينت درست بردار! ابداً نمي توان چنين سخني گفت: بلكه همچنان كه خودتان فرموديد اگر بخواهيم او از نظرش دست بردارد، بايستي استدلالها و مقدماتي را كه در آن سير كرده و به عنوان مسائل عقلي براي خودش مطرح گرديده و بر اساس آن به جايي رسيده است مورد نقد يا بررسي قرار دهيم كه خوشبختانه چنين مطلبى، مورد تأييد شما نيز بود. بله ممكن است كسي اين مسير را طي نكرده و در نتيجه از آيات و روايات، استنباط ديگري داشته باشد. سخن ما اين است. در جلسه اي به عنوان شوخي گفتم هنر ما اين است كه از نظر عقلى، بحث را بررسي كنيم و استدلالهايي كه به عنوان ادّلة عقلية قطعيه گفته شده است اگر خلاف وحى باشد بايد آنرا از نظر عقلي هم مخدوش بدانيم. نه اينكه صرفاً به خاطر اينكه آيه اي از قرآن (كه به نظر من متن صريح است) چون خلاف آن سخن گفته ايد گرچه مسير عقلي را هم پيموده ايد باز بايد از نظر خود دست برداريد! قطعاً اين سخن بسيار كودكانه است. از اينرو اولاً چنانچه فردي در مسائل وحىاني، دقت و تدبّر نمايد آنچنان به صراحت، مطالب بر او روشن مي‏شود كه استدلالهاي قبلي متبادر به ذهن وي كه آنها را عقلي و قطعي مي دانست اين ويژگيها را نخواهد داشت. از طرف ديگر او از همان ابتداء، در مسيري قرار مي‏گيرد كه ديگر چنان برداشتي از آن استدلالات نخواهد كرد. مثلاً در بحث معاد، شما بفرمائيد كدام بخش از آيات، ظواهر محسوب مي‏شود: « و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه قال من يحيي العظام و هي رميم» چه كسي اين استخوانها را زنده مي‏كند. در اين آيه خداوند مي توانست به صراحت چنين بفرمايد كه: «پيغمبر ما! به اين فرد بگو غصه نخور ما استخوانها را زنده نمي كنيم. چون بدن او تمام شد و رفت»! مسلماً اين سخن درست نيست. چون سپس مي فرمايد: «قل يحييها الذي انشأها اول مرّة» يا در جاي ديگري مي فرمايد: «لا اُقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنّفس اللّوامه ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه» پس چيزي وجود داشته كه متفرق گرديده است و حالا مي توان آنرا جمع كرد. اين ديگر با صورت مثالي سازگار نيست. اين قبيل مطالب آنچنان عميق است كه هر كدام نيازمند بحث مستقلي است و به صورت گذرا نمي توان به نتيجه اي دست يافت.

وجود «اختلاف آراء فلسفي» دليلي بر نبود قطعيّت عقلى

سخن ما اين است كه اولاً چنانچه فردي در وحى اي كه پذيرفته است تدبر نمايد چنان غالب مسائل، به وضوح و صراحت قابل فهم است كه چيزهائي كه در نظر خودش به صورت استدلال عقلي است نمي تواند حالت قطعيت را اين چنين براي او ايجاد كند. بله اگر كسي اين كار را نكرد و از ابتدا در مسير عقلي گام برداشته باشد در اين مسائل عقلي همانگونه كه جنابعالي نيز فرموديد ممكن است فيلسوف ديگري هم در آن خدشه وارد كند. ما و شمائي كه فرد ثالث هستيم و مي بينيم اين فيلسوف بر معنايي ادعاي قطعيت كرده است اما فيلسوف ديگرى، همان ادله اي را كه به عنوان قطع، اعلام شده است درست نمي داند طبعاً مي توان نتيجه گرفت كه اصل مطلب، از بداهت و قطعيت برخوردار نبوده است چرا كه اين فيلسوف چنان مي گويد و فيلسوف ديگر همان را رد مي‏كند. لااقل بايد توجه داشت كه مطالب از اين قرار است.

لزوم بحث از وجود «ادلة قطعي» بعنوان ما بازاء نصوص

حال سؤال اينجاست كه در مقام بحث با كسي كه عقل را به معناي «ما به الادراك» حجت مي داند آيا مي توان ادعا كرد ادله قطعي و صريحي وجود دارد كه مي تواند ما را از تمسك به نصوص، بي نياز كند يا اصلاً چنين چيزي نداريم؟ اين مسئله نياز به بحث دارد و با گفتن من كه چنين است و سخن ديگري كه چنين نيست تمام نمي شود. در غير اين صورت بنده مجدداً ادعاي خويش را تكرار مي كنم هنر ما اين است كه بحث عقلي را انجام داده وآنرا مخدوش كرده ايم و با توجه به انجام اين كار به صراحت، آيات و رواياتي كه در دست ماست حفاظت نموده ايم. پس نمي توان چشم خود را بست و به جمعي كه مسائل عقلي را بحث كرده و به قطعيت رسيده اند گفت چون آيه به نظر من در اين معنا صريح است پس شما بي دليل، چنين سخني مي گوئيد. اين كار هرگز درست نيست.

فيّاضى: شما فلسفه را قبول داريد اما با آن درگير نيستيد منتها بايد تفلسف داشت. اما در فلسفه ممكن است نظر اين فرد با نظر ملاصدرا فرق كند كه البته بلااشكال است.

نقش «عقل» در اثبات اصل و وحى

سيدان: 10 سال پيش فردي از قم آمد و گفت شما خودت فيلسوف هستي گفتم هر چه مي خواهي اسمش را بگذار. سخن در اين است كه ما با يكديگر، تنها بحث صغروي داريم نه كبروى.

چه اينكه در كليات و كبرويات مسائل، سالها قبل از من سؤال مي شد كه: «گاهي گفته مي‏شود با اينكه وحى را حكم عقل پذيرفته و به آن رسيده ايم چگونه مي توان براي كشف معارف، عقل را ناديده گرفت و آنچه به وسيله عقل حجت شده است، ميزان و ملاك قرار گيرد و لزوماً خود عقل نيز كنار زده شود.»

در جواب اين سؤال مطالبي در آنجا تذكر داده شد كه موردي براي اين سؤال باقي نمي گذارد. با اين حال براي روشن شدن جواب، مطالب زير يادآوري مي‏شود:

بديهي است مطالبي كه عقل به روشني آنها را مي فهمد و مورد قبول عموم عقلاء است مسائلي محدود و انگشت شمار است و بسياري از مسائل از شعاع نور عقل ايشان بدور و آنچه براي عموم آنها روشن و از مدركات اوليه است ( مانند اينكه معلول بدون علت ممكن نيست؛ اجتماع ضدّين يا نقيضين محال است؛ زهد تصوف باطل است؛ محيط، اكبر از محاط است و ...) اينها تغييرناپذير و هرگز از وحى گرفته نمي شوند. بلكه وحى به اين مطالب روشن عقلاني، ثابت شده و متّكي است. از اينرو اولاً هيچگاه چنين درك روشن عقلاني كنار زده نمي شود و ثانياً آنچه بر اساس اين حقايق روشن، متكي است مورد قبول نيز قرار مي‏گيرد.

ضرورت بحث عقلي ونقلى، از مصاديق و صغريات

پس اگر بنا باشد يك بحث مفيد و جدي صورت گيرد بايد از اين مناقشات مختصر در ارتباط با عبارات و مسائل بگذريم. چيزي كه از ابتدا گفتم و بر آن اصرار ورزيدم اين است كه عقل، با وحى منطبق است و اين عقل است كه سند و حجت و داراي عصمت مي باشد. سخن ما اين است كه بايد در آنچه آقايان ادعا كرده اند و در يك بحث عقلي به اين نتيجه رسيده اند كه اين قبيل آيات را بايد توجيه نمايند وارد بحث شويم. يعني مباحثي مانند «سنخيّت و عينيّت و تباين بين خالق و مخلوق و خلقت» يا «علم و اراده و فاعليت حضرت حق» يا «جبر و اختيار و ...» را مي‏توان انتخاب كرد و شخصاً حاضرم به همة اين مسائل پاسخ دهم. تمامي اينها گذشته از همة كلياتي است كه مورد توافق است. زيرا بحثي دربارة كليات نيست. درعين حال شأن عقل، در جايگاه خود محفوظ است و هر گاه كه از طريق عقل به قطع مي رسيم امكان ندارد بگوييم در حالي كه قاطع هستي بايد از قطعت دست بردارى. البته براي يافتن چگونگي يك مسئله و طريق دست يافتن به يك نتيجه مي‏توان در ابتدا تنها به يكي از مباحث پرداخت تا شيوة بحث و رسيدن به يك استنتاج، روشنتر شود و الّا گفتگو درباره كليات مورد توافق، سودمند نيست. بنده شخصاً زماني كه يك سطر از «توحيد صدوق» را تدريس مي كردم بي مبالغه 15 روز طول كشيد. يعني با توجه به همة اين مسائل عقلى، خواهيد گفت كه تو يك فيلسوف هستى. از اينرو هيچ اشكالي ندارد كه اين را تأويل كنيم. حرف ما اين است كه در اينها تعقل و تدبّر شود. اما بايد در يك مسئله وارد شد و آن را از جهات مختلف عقلي ونقلي بررسي نمود تا به نتيجه اي رسيد. چنانچه مايليد به يك نتيجة درست دست يابيد بايد از اين كليات كذايي صرف نظر كرد و وارد بحث مصداقي شد.

سبحانى: مي توان پس از بحث از «كليات» كه آيا در اين زمينه، اختلافي هست يا خير، به بحث مصاديق نيز پرداخت كه اين كار در جاي خود مناسب است.

نقـد:

«نامگذاري برخي از نحله ها و مكاتب»، ريشة برخي از اختلافات

پارسانيا: جريان عادت پسنديده در حوزه ها كه يك طلبه در مقابل استاد خود مي تواند نقد و بحث كند اين شجاعت را نيز به من داده است كه در مقابل اساتيد بزرگوار ـ حضرات آقايان سيدان و فياضى ـ (كه هر دو استاد فضل تقدم بر بنده دارند) اظهار نظر كنم. همچنين يك تذكر دوستانه به جناب آقاي سبحانى دارم كه بناست عنوان بحث، «رابطة عقل و وحى» باشد. اما بسياري از حجم وقت، خارج از اين حوزه بود؛ گرچه مطالب بسيار خوب مطرح شد و به نتيجه هم رسيد. در عين حال من سعي مي كنم بر همين مدار بحث كنم و در مورد موضوعاتي كه متأسفانه از مدار بحث خارج بود فعلاً سخني به ميان نياورم.

اصولاً روشن شدن رابطة «عقل و وحى» بيش از آنكه براي من و دوستان در اين مجلس حائز اهميت باشد در حوزه جغرافياي فرهنگي، تأثيرگذار است كه در دنياي امروز نقش يك قطب تمدني را ايفا مي‏كند. لذا اعلان وتبيين اين مطلب و رسيدن به آن، قطعاً امري ضروري است. به اعتقاد بنده اين مسئله يكي از ويژگيهاي اسلام، قرآن و تمدن اسلامي است دربرابر آنچه فرهنگ و تمدن غربي خوانده مي شود.

بنظر مي رسد كه طرح برخي از اين بحثها به لحاظ برخي از اين تسميه هاست. بررسي لفظ «تفكيك بين عقل و وحى» يك بحث طولاني و كشدار است و اين فرصت، مغالطات را در درون «حوزه هاي علميه» بلكه در سطح فرهنگي وتمدني در مواجهة ما با جريانهاي فكري غرب به وجود مي آورد. لذا نفس كلمة «تفكيك» گاهي اين قبيل توهمات را ايجاد مي‏كند.

نظريه:

بطلان «تفكيك وحى و عقل، از يكديگر»

سيدان: اصولاً «تفكيك عقل و وحى» نادرست است؛ بلكه آنچه هست تفكيك افكار بشري از افكار وحىاني است. چنانچه فردي افكار بشري را عين عقل مي داند آنگاه مي توان از ضرورت تفكيك بين اين افكار، با افكار وحىاني يا وحى سخن گفت. حال اينكه لفظ تفكيك ( با توجه به مباحث مطرح شده) بمعناي تفكيك وحى از افكار بشري است؛ يعني همان افكاري كه با يكديگر متضاد، مختلف و در حدّ نفي و اثبات نسبت به مسائل اساسي در سطوح عالي است و نه بمعناي تفكيك بين عقل و وحى. اين يك نسبت بسيار ناروا است و جداً چنين چيزي در مخيّلة كسي خطور نكرده است. اصولاً در مكتب تفكيك، «عقل و وحى» از هم جدا نمي شوند.

فيّاضى: طبعاً اگر عقل چيزي نفهمد كه معارض نيست و اگر فهميد كه همان افكار بشري است.

سيّدان: گفتم عقل به معناي «ما به الادراك» با وحى تطابق دارد. نوشته آوردم و گفتم اينها سه چيزند كه تمايز وتطابق دارند. در ارتباط با اين مسئله نمي دانم چطور بايد مطلب را اعلام نمود كه مقصود، تفكيك بين عقل و وحى نيست. حضرتعالي با همة تبحري كه داريد باز وقتي تأويل مي كنيد از تفكيك بين عقل و وحى سخن مي گوئيد!

سبحانى: شايد منظور ايشان چيز ديگري است كه با توضيحات روشن مي‏شود.

نقد:

تفاوت عقل و وحى، در «موضوع، حوزه و نوع شناخت»

پارسانيا: گفتة ايشان تأكيدي دوباره بر همان نكته اي است كه قصد دارم ارائه نمايم. استعمال لفظ «تفكيك» در فضاي فرهنگي باعث مي‏شود برخي اين معنا را از آن برداشت كنند. يعني ما با گروه گسترده اي مواجهيم كه در يك حوزة فرهنگي كار كرده اند. به عقيدة بنده دنياي غرب چه در قرون وسطي و چه پس از آن، داراي يك اصل مشتركند و آن تفكيك عقل و وحى مي‏باشد كه گاه به تفكيك «عقل و ايمان» هم از آن ياد مي‏شود. با اين تفاوت كه در قرون وسطى، سلطه با چيزي بود كه آنرا وحى مي ناميدند حال آنكه كه در آن زمان به عقل، بهايي داده نمي شد بلكه سركوب مي گرديد. غرب در دنياي مدرن، عقلانيتي آورد كه گسسته از وحى بود وارتباطي با آن نداشت. اين مسئله مورد تأكيد است كه تفكيك به معناي تفكيك بين عقل و وحى نيست زيرا اولاً عقل، مرجعيت دارد؛ به اين معنا كه مي تواند بشناسد وآنچه را كه مي شناسد با آنچه كه توسط وحى شناخته مي شود مي تواند يكسان نباشد.

علاوه بر اين، حوزهاي شناخت نيز تفاوت دارند. نوع ادراك نيز متفاوت است؛ چه اينكه عرفان، با وحى تفاوتهايي دارد اما دريافت اينها با يكديگر تطابق دارد. اين نكته اي است كه در اين جلسه تا اينجا روشن گرديد.

سيدان: آيا اين همان چيزي است كه گفتم؟

دفاع فلسفة اسلامى، از «تطابق عقل و وحى»

پارسانيا: بله! و از اين جهت بحث به نتيجه رسيد. يعني اين همان چيزي است كه در تاريخ فلسفه اسلامي نيز مورد توجه بوده است. استاد بزرگوار جناب آقاي سيدان در قسمت اول سخنان خود «رابطة عقل و وحى» را در نگرش خويش به مسئله بيان فرمودند. اما بنده قصد دارم اين رابطه را از ديدگاه متفكران و فلاسفه اسلامي نيز باز كنم تا ببينيم تا چه اندازه آنان نيز اين سخن را تأييد مي‏كنند.

اصولاً كار عقل، ادراك است اما اينكه «اين ادراك چيست؛ چگونه است و چه نوع وجودي دارد؟» مباحثي را به دنبال دارد كه از محل بحث فعلي ما خارج است. آنچه را كه وحى، براي بشر به ارمغان مي آورد عبارت است از همان چيزي كه عقل مي فهمد. البته وحى، فراتر از عقل است؛ بگونه اي كه بنا بر تبيينات مشّائى، صاحب عقل مستفاد، مستقيماً با روح القدس و منبع علم الهى، ارتباط بي قياس دارد به گونه اي كه «اذا شاء علم» و البته نيازي به تور شكار كه مربوط به مراحل پائين تر است و شامل استدلال و برهان مي‏شود ندارد. فلذا «نگار من به مكتب نرفت وخط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد». او مستقيماً با درياي وجود و مخزن علم الهي ارتباط دارد و تا سؤالي مطرح مي گردد بلافاصله به كمك علم الهي آن را در مي يابد. در حكمت صدرايي و پس از آن، ارتباط با خزينه علم الهي حتي به اين صورت نيز مطرح مي‏شود كه ايشان خزينه دار علم الهي است.

اما عقل، دركي است كه در ميان همة بشر وجود دارد؛ بايد با تور شكار (يعني از طريق استدلال) پيش رود و مي تواند در معرض تزلزل و اشتباه نيز قرار گيرد. حال آنكه در عبارات بوعلي و غير ايشان، در وحى، چيزي به اسم خطا وجود ندارد بلكه آنچه هست عصمت است كه عبارت از عصمت در «اخذ، حفظ و ابلاغ» است. لذا فلسفه اسلامي پس از آنكه عقل را كه همين مرتكز انسانهاست مي شكافد، به نتايجي مي رسد كه در اين عبارت بوعلي نيز منعكس است: «قول معصوم (ع) مي‏تواند حدّ وسط برهان هم قرار گيرد.» يعني بعد از اينكه بر اساس فلسفه و عقل خويش مبدأ، نبوت و وحى را ثابت و محدوديتهاي معرفت عقلي را نشان داديم آنگاه مي توانيم قول معصوم (ع) را در درون مباحث خود وارد و از آنها استفاده كنيم و يا آنها را حدّ وسط برهان قرار دهيم. اين رابطة عقل و وحى در حوزة فلسفة اسلامي است كه با يكديگر تطابق دارند؛ گرچه عقل ضعيفتر درك مي‏كند. يعني ادراكات عقلي در قياس با ادراكات وحىاني محدود هستند. لذا هر چه را عقل درك مي كند وحى نيز در مي يابد؛ مانند اصل توحيد و يا ضرورت شرك منعم. اما امور بسياري است كه وحى مي شناسد و عقل نمي تواند به تنهايي بدون استعانت از وحى آنها را بشناسد؛ مانند خصوصيات قيامت و يا احكام مربوط به عبادات.

«عقل» با امكان خطا، ابزار شناخت «وحي» معصوم از خطا

نكته اي كه در اين ميان وجود دارد معصوميت وحى است در حالي كه ما هم نبي نيستيم. آنچه در دستان ماست كتاب و سنت است و تماس با وحى نيز از طريق ايندو منبع مي‏باشد. عقلي كه دست ما را گرفت و به محضر وحى برد ما را با كتاب وسنت نيز آشنا مي سازد. در آنجا مفتاحي بود كه ما را با مخزني آشنا مي كرد و از اين پس نيز كه با كتاب و سنت آشنا شديم عقل، چراغي است كه به وسيلة آن با وحى آشنا مي شويم. لذا هر چند وحى، معصوم است و هيچ خطايي ندارد اما دريافت ما بنام وحى، تنها با دريافت عقلاني و به كمك عقل است. بله در اين جا ممكن است دچار خطا شويم اما امكان خطا به معناي انكار حجيّت عقل و توان رسيدن آن به حقيقت نيست در حالي كه فلسفه هاي شكّاكانه غربي به شكاكيت ساختاري عقلي قايل است و راه شناخت را براي عقل، مسدود مي داند. عقل، توانايي رسيدن به خداوند و وحى را داشته و براي اين كار، راهي مشخص وجود دارد. عده اي هم اشتباه كرده و ملحد مي‏شوند. اما عقل، آفريدة خدا و « ما عبد به الرّحمان» است. دانسته هاي آنان گرفتار خطاست و الّا اگر آنها نيز با عقل سليم انساني به بحث بپردازند از اين خطاها بيرون مي آيند. چه اينكه هنگام وارد شدن به حوزه استنباط و آشنايي با وحى ممكن است گرفتار خطاهايي شوند.

«وحي»، عامل شكوفائي «عقل» آدمى

اما در حوزة كتاب و سنت، سه مسئله وجود دارد. اگر وحى بخواهد به صورت ناب به دست ما برسد و درست همان نقش عقل را براي منِ نوعي كه از طريق كتاب و سنت با وحى مواجه مي شوم ايفاء كند بايد، از «جهت صدور» و «دلالت» و نيز از حيث «سند»، قطعي باشد و در غير اين صورت ظنّي مي‏شود. با اين وصف كار عقل در شناخت وحى، در برخي از مقاطع، قطعي و در برخي ديگر ظنّي است. وقتي از «نسبت عقل و وحى» به طور مطلق سؤال مي‏شود بايد متوجه بود كه بين عقل ناب ( يا حقيقت عقل) و حقيقت وحى در مقام ثبوت، هيچگونه تنافي وجود ندارد. عقل خود، ايمان به وحى مي آورد و وحى خود «ليُثيروا دفائن عن العقول» است. انبياء مي آيند تا دفينه هاي عقول آدميان را بارور كنند و از انسانها اذعان گرفته و به ارشاد آنان بپردازند. لذا احكامي را كه وحى در حوزة دريافت عقل بيان مي كند ارشادي است. اما احكامي هم وجود دارد كه مربوط به حوزة مسائلي است كه عقل مي داند كه به تنهايي آنها را نمي داند. اصولاً تور شكار، محدودة خاصي دارد كه چيزهاي كوچكتر از آن در درون آن قرار نمي گيرد و چيزهاي بزرگتر از آن هم شكارش نمي شوند. اين محدوده، مربوط به مسائل خاصي است كه با عقل فهميده مي‏شود و اين را خود عقل مي فهمد و چون عقل مي فهمد لذا مي گويد احتياج به وحى دارم.

عدم درك بسياري از معارف وحىاني، در صورت نبود عقل

انسان مي داند كه در عرصة وسيع تري از هستى، زندگي مي‏كند و اين منبع معرفتي هم محدودة خاصي را بيان مي‏كند و لذا براي حركت به سمت كمال و سعادت، نور ديگري بنام وحى، مورد نياز است. در واقع از اين طريق، نياز به وحى و معرفتي كه محال بود در افق عقل آموخته شود اثبات مي‏شود، «و يعلّمكم ما لم تكونوا تعلمون» اين مسئله را خود عقل مي فهمد و در مقام واقع هم بين اينها هيچگونه تنافي نيست. زيرا نبي (ع) صاحب وحى و داراي عصمت است و بين يافتة خود با آنچه عقل مي يابد تنافي نمي بيند بلكه اينها را در متن فرهنگ بشري ترويج مي دهد. اما همچون من كه در محضر نبي(ع) هستم و با قدم لرزان عقل حركت مي كنم آن مقداري را كه از وحى مي فهمم باز در محدودة نور عقل من است. البته اگر عقل من با اين منبع معرفتي مواجه نمي شد اولاً نسبت به بسياري از ظرفيتهاي دروني خويش ارشاد نمي گرديد و ثانياً بسياري از فضاهاي بيروني را بدون كمك آن نمي توانست كشف كند.

تعبيري را صدر المتألهين در اول رسالة «سه اصل» بكار مي برد به اينكه همان گونه كه «حس»، از ادراك اولّيات عقلي عاجز است و نمي توان با آن مثلاً «مبدأ اصل عدم تناقض» را فهميد «عقل» نيز از ادراك اوليّات اموري چون قبر، پرسشهاي شب اول قبر و مسائل بعد از مرگ عاجز است. تمامي اين ناتوانيها را خود عقل مي داند كه نيازمند هدايت وحى است. زماني كه من براي درك اين مسائل، به سراغ روايات مي آيم مي بينم قسمتي از روايات، ارشاد به سوي چيزي است كه شخص مي فهمد؛ مثل استدلالهايي كه اصل وحى و توحيد را اثبات كرده است. احياناً اگر براساس دلايلي كه نبوت را اثبات مي‏كنند به سراغ فردي برويم كه سخن از تثليث مي گويد، يا چنين است كه فرد مستقيماً تثليث را بصورت نص و بدون احتمال خلاف مي شنويم كه در اين صورت مي گوئيم تو نبي نيستي بلكه متنبّي هستي و يا چنين است كه اين مطلب را با واسطه نسبت به كسي مي شنويم كه اصل نبوت او را اثبات كرده ايم. در اينجا مي توان گفت آنچه به او نسبت داده مي شود يا به دروغ به او نسبت داده شده است و يا اگر واقعاً متعلق به اوست تقيّتاً گفته است. و اگر از روي تقيّه، مطلبي نگفته و سند آن نيز قطعي باشد لكن عبارت نص نبوده و صرفاً جنبة ظهور داشته باشد مي‏توان از ظهورش عدول كرد و با «قل هوالله احد» و برهان توحيد، شروع به جمع كردن بين اين ادله نمود. مسلماً اين روش در حل مسئله به ما كمك مي كند ولي گاهي ممكن است بين يك نص با يك نص، يا يك قاعدة عقلي با يك قاعدة عقلى، يا يك قاعده عقلي با يك نص يا بين يك نص با يك قاعده عقلي (در مقام اثبات كه دست من و شماست) تعارض باشد اما حتماً بين نبي (ع) و عقل ناب چنين چيزي محال است. طبعاً وقتي به اينجا رسيديم يك يقين و دو جهل براي ما حاصل مي‏شود. چون مي دانيم اگر ايندو در دو طرف نقيض بودند يكي يقيناً غلط و ديگري حتماً صحيح است ولي مي دانيم كه نمي دانيم كدام يك از ايندو درست و كدام يك نادرست است.

يعني همچون من كه با پاي عقل به سراغ نص رفته و در هر دوي آنها، يقين كسب نموده ام كه اين نص است نه ظهور، متواتر است نه واحد يا مستفيض، و جهت صدور اين، به هيچ وجه تقيّه نيست و در مقام بيان واقع بوده و با عقل خود به همه اينها رسيده ام مي توانم اين نكته را هم درك كنم كه مثلاً اينجا از باب تعارض دو برهان عقلي يا دو نص است كه يقيناً اگر يكي از دو طرف نقيض بود تنها يكي از اينها درست است ولو يقيناً ندانم كه كدام يك درست است. در چنين مواضعي مثل وقتي كه دو نص در قبال يكديگر قرار مي گيرند همانگونه كه در برخي روايات آمده است بايد علمش را به اهلش وانهاد. پس حتي در اين موارد هم مي توان اينگونه عمل كرد. با اين بيان به اعتقاد بنده همگي در كليّت اين مسائل با يكديگر موافقند.

قرين بودن تأمل عقلي در حوزة فلسفه، با تأمل در حوزة وحى

«فلسفه» تأمل عقلي كردن درباره گياه و انسان نيست بلكه درباره موجود است از آن حيث كه موجود است. اين نيز نوعي تأمل، آنهم از باب مسائل كلان و كلي است. موضوع اين نوع تأمل عقلي در حوزه فلسفه اسلامي با برخي از موضوعات وحىاني قرين و همراه است. يعني همانگونه كه فلسفه دربارة خالق كاوش مي كند وحى نيز از خالق خبر مي دهد، اصول و روشي كه دربارة نسبت و چگونگي جمع عقل و وحى ذكر شد در حوزه فلسفه اسلامي، حكمت مشّائي يا حكمت صدرايي حتي در حوزه عرفان نظرى، مورد قبول است. اگر چنين باشد وقتي كه بحثي در مورد معاد، توحيد و ... مي‏شود كاملاً يك بحث فلسفي است و مي توان در اين حوزه وارد شد. هر چند كه بين فيلسوفان در شناخت مسائل و حتي در استفادة از متون وحىاني اختلاف است (همانگونه كه بين فقيهان در شناخت احكام اختلاف مي باشد) با اين وصف مگر اختلاف اندكي ميان صدرالمتألهين و بوعلي يا ميان فيلسوفان صدرايي درحوزه مسائل مختلف وجود دارد؟

تمامي اين مباحث بايست در فرصت مناسب، مورد بررسي قرار گيرد كه فعلاً به همين مقدار بسنده مي كنم.

جمعبندي دوم

سبحانى: در اينجا از چند تن از عزيزان حاضر در جلسه تقاضا مي‏شود به صورت كوتاه، مباحث خود را مطرح كنند. اما قبل از آن تذكر اين نكته ضروري است كه سؤالاتي مطرح شده است و گويا عزيزان گمان مي‏كنند اختلافي وجود دارد كه كمتر مورد بحث قرار گرفته است به اين صورت كه بين مكتب تفكيك (يا نظريه اي كه حضرت آقاي سيدان فرمودند) با آنچه در فلسفة اسلامي است در حد و مرز عقل، تفاوتي وجود دارد. در حقيقت با اين نگرش، چنين حدّ و مرزى، باعث اختلاف اين دو ديدگاه مي‏شود. از يكسو در ديدگاه مكتب تفكيك، عقل، به آن چيزي كه انسان به صورت روشن و شفاف مي فهمد تعريف مي‏شود و مي‏تواند رافع اختلاف بين احوال و انظار مختلف باشد (كه ايشان تعبير عقل صريح را در اينجا بيان كردند.) ولي از اين زاويه، مازاد بر آن را حق نداريم در اموري كه صريح نيست و مورد اختلاف است دخالت دهيم و بر مبناي آن،وحي را تفسير و تأويل كنيم. اما در مقابل، جناب آقاي فيّاضى سؤالي را مطرح كردند كه ابتدائاً بايد عقل صريح تعريف شود تا آنگاه تفاوت آن با عقل غير صريح مشخص گردد. در عين حال سؤال ديگري در خصوص فلسفه اسلامي مطرح است به اينكه استدلال مي‏شود اگر بايست نبوت و وحى را فهميد و پذيرفت؛ پس چگونه است كه فليسوفان آنرا كاملاً گسترش مي دهند و همه حوزه هاي وحى را با تعقّل، مورد استدلال قرار مي دهند؟ به هر حال آيا فيلسوف بايد در حوزه هايي به وحى، متعبّد باشد يا خير؟ بنابر منطق استدلال به وحى، حوزه عقل بايد به اموري مشخص منحصر شود و سپس مرز وحى تعيين گردد كه جناب آقاي پارسانيا فرمودند حتي مي توان از ادله، بعنوان حد وسط استفاده كرد. و سپس اعتراض كردند در كجاي فلسفه يا كلمات فيلسوفان، وحى را به عنوان حد وسط قرار داده اند؟ آيا سنّت و سيره فيلسوفان ما اين بوده است كه وحى را بعنوان حد وسط قرار دهند يا خير؟ به نظر من «مرز بين عقل و وحى» مقداري محل اختلاف اين نظريه و ديدگاه مقابل است كه انشاء ا.. در جلسه آينده بر روي اين مسئله، بررسي بيشتري صورت خواهد گرفت.

در اينجا از فاضل محترم حضرت آقاي ايزدپناه دعوت مي شود نقطه نظرات خود را مطرح كنند.

نقـد:

مكتب تفكيك و شيوة تحليل افكار بشري و معارف وحىاني

ايزدپناه: در ابتدا با توجه به بحث بسيار مهم مكتب تفكيك، نكته اي را يادآور مي شوم. به نظر ما بحث «مكتب تفكيك» كه در مقابل «مكتب تأويل» مطرح مي‏شود بحث «متدولوژي و روش تحقيق در دين» است و البته بحثي بسيار جدي و مهم است. بهتر بود در اين جلسه پيش از ورود به مبحث، در مورد جايگاه و موقعيت علمي اين بحث، مطالبي بيان مي شد. به عنوان مثال بايد مطرح مي گرديد كه فضاي حاكم بر اين بحث چيست؟ آيا اين يك بحث روش شناسي است، يا بحثي در حوزة فلسفه دين يا كلام و يا فلسفه است؟

من معتقدم مكتب تفكيك كه توسط جناب استاد حكيمي در كتاب معروف خويش تبيين شده است داراي يك پيام مهم و اساسي به شريح ذيل است: «در عرصه و قلمرو دين شناسى، به جاي پرداختن به تأويل و وحى به نفع آراء، افكار و انديشه هاي بشري بايد ابتدائاً افكار و آراء بشري در جاي خود با متد و مبناي خاص (يعني با تجزيه و تحليلهاي مربوط به سلسله مباحث زيرساختي يا روساختي) تبيين شود. در مرحلة بعد، وحى الهي را بايد با منطق و در فضاي معرفتي بر اساس مباحث زيرساختي و زير بنايي فهميد؛ در اين حال مباحث روساختي نيز به تبع آن بهتر فهميده مي‏شود. اما در مرحلة سوم بايد هر دو ديدگاه (يعني آراء و افكار بشرى، با آراء و معارف وحىاني) مقايسه و بررسي گردد. آنگاه متوجه خواهيم شد به چه ميزان به وحى الهي و معرفت وحىاني نزديك شده ايم و يا تمايزها در چيست؟ آنچه طرفداران مكتب تفكيك هوشمندانه به آن توجه نموده و قابل تأمل نيز مي‏باشد اين است كه متوجه نوعي مشكل روش شناختى در آراء گذشتگان شده اند. چون در جريان عرفانى، فلسفه مشّاء، حكمت متعاليه و صدرائى، نوعي مشكل روش شناختى، در نقدها و تحليل ها وجود داشت به اين معنا كه كوشش و تلاش مي‏شد يا وحى الهي به آراء و افكار بشري تأويل شود و يا گاهي اوقات بالعكس، تلاش مي‏شد آراء و انديشه هاي يك فيلسوف و عارف ( ولو با تحميل و تكلّف) با دين منطبق گردد.

امكان جمع پارادايم هاي فلسفة هرمنوتيك و مكتب تفكيك

طرفداران مكتب تفكيك تلاش نموده اند فضاي حاكم بر روش شناسي و متدولوژي را اصلاح نمايند و در روش خود عاملي ديگر را دخالت دهند. به عبارت ديگر ايشان بجاي جهتگيري تأويلي و التقاطى، مبنا را بر تفكيك قرار مي دهند و البته اين، يك نقطة استراتژيك و يك اصل روش شناختي بسيار مهم در دين شناسي است كه حتي مي‏تواند با آنچه كه در فلسفه هرمونوتيك مطرح است قابل جمع باشد؛ بدين معنا كه به هر حال نمي توان دين شناسي خود را از معارف، پيش فهمها و مباني خود جدا ساخت. اين باور در حال حاضر و در معرفت شناسي جديد (در انديشه هاي افرادي چون توماس كهن) وجود دارد كه به نقش پارادايم ها در حوزة معرفت و شناخت در انقلاب هاي علمي قائل هستند. از اينجاست كه مي توان ادعا كرد بين آن دو متدولوژى، قابليت جمع وجود دارد. البته نمي خواهم بگويم كه حتماً بايد بين اين دو شيوه جمع كرد ولي بالاخره حرفهاي آنان اساسي وجدّي است.

در حال حاضر سؤالات و پرسشهاي مهمي بخصوص در فضاي هرمونوتيك فلسفه گادامر، در حوزة مكتب تفكيك، در فلسفه علم توماس كهن و امثال ايشان مطرح مي شود. لذا معتقدم در مكتب تفكيك، يك نكته اساسي كه براي ما مغتنم است و بايد مورد توجه قرار گيرد عبارت است از اينكه در روش شناسي خويش به جاي تأويل (يعني توجيه و تبيين معرفت وحىاني به نفع معرفت بشري يا بالعكس) بايد تأمل كرد و براي هر كدام از نظريه ها يك فايل يا يك پوشة خاص قرار داد وقبل از هر چيز، معرفت وحىاني در حوزه معرفتي خود و مباني مربوطة آن و نيز انديشه هاي ملاصدرا، ارسطو، افلاطون و... را به خوبي شناخت پس از آن است كه بايد اين دو در جاي خود با يكديگر مقايسه شوند. لذا ديدگاه مكتب تفكيك را در حوزة روش شناسى، بسيار قابل توجه و تأمل مي دانم و بسيار مهم است كه تحقيق و بحث فراوان در اين زمينه صورت گيرد.

اما در مورد آنچه دوستان فرمودند كه به مباحث روبنايي ومصداقي پرداخته شود اتفاقاً به نظر من كليدي ترين بحث، بحث با رويكرد روش شناختي است و بهتر است در اين زمينه، بخصوص ارتباط آن با هرمنوتيك، انديشه هاي فلسفي و معرفت شناسى، با رويكرد فوق بحث و گفتگو صورت گيرد.

سبحانى: در اينجا يكي از حضار گرامى، نقطه نظراتي دارند كه از ايشان دعوت مي شود آنرا بصورت فشرده مطرح كنند.

ضرورت بازنگري در نظام عقلانيّت موجود

يكي از حضار: بايد ديد واقعيت موجود با آنچه كه در رابطه با مكتب تفكيك مطرح شد واقعاً هماهنگ است ياخير؟ جناب آقاي سيدان فرمودند كه مذهب فقها و بزرگان متكلمين ما مطالبي بوده است كه از جهت عقلي و برهانى، مطابق با نصوص است اما نه از جهت تعبّد بلكه از اين جهت كه توانائي پيامبر اكرم (ص) و امام معصوم (ع) و كتاب الهى، در مقام اثبات عقلانيت مكتب اسلام، از احدي كمتر نيست.

اما متأسفانه ما از اين امر فاصله گرفته ايم. لذا اگر كسي به كتب اعلام ما مانند كتب سيد مرتضى، شيخ طوسي و شيخ مفيد مراجعه نمايد مشاهده مي‏شود اين كتب قابل هيچگاه قابل مقايسه با نوشته هاي مربوط به حوزة عقلانيت و افكار بشري نيست كه سالهاي سال در دست ما موجود است. طبق گفته جناب آقاي سيدان، از يك جمله كوتاه از كلمات اهل بيت (ع) مي توان قطعي ترين براهين را به دست آورد و دربارة آن به بحث پرداخت. قطعاً بيان و علم ائمه (ع) در اثبات حدوث عالم، تباين ذات خلق و خالق رد وحدت وجود، رد جبر يا اختيار و ... از احدي كمتر نيست و در اين هم ترديدي وجود ندارد. اما ما بر خلاف ضروريات مكتب خويش گام بر مي داريم.

در اين جهت مطالبي كه مجدداً بازبيني واحياء شده است در كتب متكلمين قديم دقيقاً موجود است كه با مراجعه مي توان اتقان وانسجام آنها را مشاهده نمود. مطالبي كه فعلاً متأسفانه جايگزين معارف حقيقي مكتب ما گرديده به هيچ عنوان پيوند حقيقي با عقلانيت الهي ندارد بلكه معارف و كلام ما دقيقاً براي مبارزه با آنها پي ريزي شده است.

نفي «تعقل» در لسان برخي از بزرگان مكتب تفكيك

مسئله دوم كه ارتباط مستقيم با مطلب مورد بحث دارد اين است كه مكتب تفكيك در رابطه با «عقل وعقلانيت» چه نظري دارد؟ البته ممكن است سخن بنده در اينجا بسيار تعجب برانگيز باشد اما تفصيل آنرا بايد به جاي بعد موكول نمود. متأسفانه اين مسائل كاملاً اعتقادي و زير بنايي است و بحث دربارة آن در اين مدت كوتاه، مثل اين است كه متخصصيني را جمع كرده و از آنان بخواهيم در مدت 5 ثانيه جراحي مغز كنند! حال آنكه مسائل اعتقادي قطعاً از جراحي مغز نيز بالاتر است زيرا نه تنها يك زندگي 50 ساله بلكه حيات ابدي را از بين مي برد.

در مسئله عقل و عقلانيت بايد ديد «مبناي علم» از ديدگاه فلسفه و مكتب تفكيك چيست؟ در مكتب تفكيك، عقلانيت به معناي تعقل و استدلال، مطلقاً مورد قبول نيست و هر نوع استدلال، عين ضلالت و جهالت خوانده مي‏شود . البته مكتب تفكيكي كه توسط جناب آقاي سيدان تبيين گرديد حتماً مورد تأييد است ولي آن، مكتب كلام، اعتقادات، فقه و فقه المعارف ماست كه ترديدي هم درآن وجود ندارد.

اما در خصوص تفكيكي كه برادر عزيزمان آقاي ايزدپناه بدان اشاره فرمودند كه آقاي حكيمي معرفي كرده و مؤسس و تابعين خاصي هم دارد، در آنجا هر گونه علمي كه مبناي استدلال، تعقل و برهان است بعنوان الحاد، ضلالت وجهالت شمرده مي‏شود ؛ حال آنكه بازگشت علم واقعي به علم حضوري است. علم حضوري نيز در همه جا چه در علت به معلول يا معلول به علت يا ذاتي كه از اين جهت در آن صرف نظر يا ملاحظه اي صورت نگرفته باشد همانا وجدان و اتحاد «عقل و عاقل و معقول» است.

از اينرو اين همه اصرار بر «معرفة الله بالوجدان» دقيقاً به همان مطلبي باز مي گردد كه ساير فلاسفه وعرفاء فرموده اند كه وجودها را الّا به علم حضوري نمي توان يافت كه البته بازگشت آن هم به وحدت وجود است. سخنان صريح همه بزرگواران اين است كه اگر به يك شيء همچون صادر اول، از حيث تعيّن بنگريم قطعاً چيزي غير از خداوند تبارك و تعالي است ولي اگر از تعيّن آن صرف نظر شود ( به جز اختلاف در برخي تعبيرات بسيار كوچك) جز خدا چيزي نديده ايم. اين سخن، كلام مؤسس بزرگوار اين مكتب است كه دقيقاً بايد روي آن تأمل گردد و از اين گونه مطالب نيز فراوان است.

سبحانى: بناست كه تنها پيرامون نظرية مطرح شده دراين جلسه، نقد و بررسي صورت گيرد. لذا براي پرهيز از طرح موضوعات و نيا نظريات ديگر، در اين وقت اندك ضروري است عزيزان منتقد، صرفاً چارچوب بحث را دنبال كنند.

در اينجا از حضرت آقاي غرويان تقاضا مي شود بيانات مختصر خود را مطرح كنند.

برتري فلسفه بر مكتب تفكيك در پاسخگوئي صريح به مسائل

غرويان: روزي شخصاً به منزل آيت ا... مرواريد در مشهد رفتم. ايشان از بزرگان مكتبي هستند كه آيت ا.. سيدان نيز از آن مجموعه محسوب مي‏شوند. از ايشان پرسيدم آيا معاد، جسماني است يا روحانى؟ فرمودند جسمانى. پرسيدم بهشت و دوزخ در حال حاضر موجود است؟ فرمودند آيات قرآن مي فرمايد «لو تعلمون علم اليقين لترونّ الجحيم.» لذا همين الآن بهشت و دوزخ موجود است. طبعاً بهشت و دوزخ نيز از سنخ همين بدن خاكي است كه آقاي سيدان فرمودند. پس بهشت و دوزخ نيز مادي و جسماني است. سؤال كردم چون جسم، مكان دارد پس بهشت و دوزخ كجاست و اگر در جهات شش گانه حركت كنيم آيا به آن مي رسيم؟ پاسخ دادند بله اما در آسمان هفتم است.

من ماجراي اين گفتگوي بين الاثنيني را در كتاب «در محضر بزرگان» نگاشته ام كه تاريخ و مكان آن نيز ثبت گرديده و موجود است. در حقيقت از پاسخ ايشان قانع نشدم كه اگر در آسمان هفتم حركت كنيم آنجا بهشت و دوزخ است. گفتم اجسام اموات و مردگان چگونه به آسمان هفتم مي روند؟ پاسخ دادند به قدرت الهى. در حقيقت از اين پاسخ ها نمي توان قانع شد و در مقام يك طلبه واقعاً اين سؤال برايم مطرح است و معتقدم بايد از كليات، پرهيز و به اينگونه مسائل، بصورت دقيق پرداخته شود. آن گاه مي توان مباحث روش شناسي را از لا به لاي بحث برسرمصاديق تبيين نمود.

نكته بعدي اين است كه طرفداران مكتب تفكيك در بسياري از معارف، به فلاسفه ايراد وارد مي‏كنند و مي گويند آنان با مشي عقلي به اينجا رسيده اند و اين روش هم صحيح نيست. اما هنگامي كه از خود آنان سؤال مي‏شود «معاد جسماني را چگونه تحليل مي كنيد؟» در پاسخ مي گويند نمي دانيم و علمش پيش ما نيست! مسلماً با «نمي دانم» مسئله اي حل نمي شود. يك فيلسوف هيچ گاه ادعا نمي كند به پاسخ نهايي دست مي يابد اما حداقل براي حل مسائل تلاش و استفراغ وسع مي‏كند.

پس مي توان نتيجه گرفت فلاسفه نسبت به طرفداران مكتب تفكيك، يك گام جلوتر و حداقل سعي كرده اند كه مسئله اي مانند معاد جسماني و روحاني را حل كنند. از اينرو پاسخهائي كه بسياري از آنها به «نمي دانم» ختم مي‏شود نمي تواند قابل توجيه يا پذيرش باشد. در اين حال مي توان گفت برگ برنده در دست فيلسوفان است.

در اينجا از حضرت آقاي سيدان تقاضا دارم به اين سؤالات پاسخ دهند.

و يا مثلاً طرفدارن مكتب تفكيك دائماً از صريح وحى سخن مي گويند. اگر پيامبر چنين سخني بگويد صحيح است زيرا سخن ايشان عين متن وحى است ولي افرادي مانند طرفداران مكتب تفكيك كه از صريح آيه سخن مي گويند از كجا اين صراحت را اثبات مي‏كنند؟ ملاصدرا نيز با اين مسئله برخورد كرده و در عين حال معتقد است صريح آيه چنين نيست.

نظريه:

سيّدان: موضوع مورد بحث، «نسبت وحى و عقل از ديدگاه مكتب تفكيك و فلسفه» بود كه بدان پاسخ داده شد و ظاهراً مورد توافق همگان قرار گرفت. گرچه در برخي موارد، خروج از بحث نيز وجود داشت. در اين بيانات گفته شد عقل و وحى در عين تمايز، با يكديگر تطابق نيز دارند كه دراين مورد اختلاف نظري نبود. اما پاسخ گويي به مسائلي كه در ارتباط با اين مكتب و نظريه مطرح گرديد در مدت 5 دقيقه غير ممكن و نيازمند فرصت بيشتري است.

تسلط اصحاب تفكيك، بر فلسفه و مسائل آن

اما در پاسخ به سؤال اول جناب آقاي غرويان، عرض كنم كه قرار نبود بحث مصداقي صورت گيرد زيرا زمان اندك است. و در پاسخ به سؤال دوم ايشان، در خصوص عدم پاسخگوئي طرفداران مكتب تفكيك به برخي از مسائل بايد گفت ما نيز بر آنچه فلاسفه مي دانند واقفيم و هنر ما اين است كه همه مراحل عقلي را كه آنان پيموده اند سير كرده ايم و به همة آنها آگاهيم.

بنابراين به هر كدام از مسائلي كه آنان گفته اند، مي توانيم بدون مطالعة مجدد، مستحضرانه پاسخ دهيم. پس بحث ندانستن و عدم آگاهى، مطرح نيست. گرچه ندانسته هاي انسان نيز فراوان است ولي آنچه را فلاسفه در مباحثي كه مطرح شد مي دانند، ما نيز به همة آنها مطلع و آگاهيم و سطر به سطر آنرا بررسي كرده و مي دانيم.

اما اينكه سؤال كردند: «نص چيست و آيا حاكي از وحى است؟» در علم اصول كاملاً بدان پاسخ داده شده و نيازي به توضيح ندارد. نص همان چيزي است كه شخص ملاصدرا نام آن را نص نهاده و همان چيزي است كه در گفتگو با شما، خودتان مي گوئيد نص است. پس اينكه اول بايد نصّ را تعريف كرد و بعد ديد آيا اين عبارت، نص است يا خير؛ از مسائل بيّن و بديهي است كه نيازمند توضيح نيست. همچنين با طرح يك سؤال درباره بهشت و دوزخ، نمي توان كل جريان مكتب تفكيك را زير سؤال برد! در اين مسائل در حدي كه بحث مي‏شود و بر آنچه فلاسفه در اين زمينه ها گفته اند، مستحضريم اما سخن اين است كه آنچه فلاسفه فرموده اند بايد يك به يك به صورت دقيق، با تفاهم و حلم مورد بررسي قرار گيرد. بنده شخصاً آمادگي دارم به هر يك از اين مسائل پاسخ دهم.

«تأويل»، محصول مبناي فكري حاكم بر عرفان و فلسفة موجود

اما مسئله «تأويل» به گونه اي است كه اگر فردى، آشنايي اندكي با آن داشته باشد، مشاهده مي‏كند چه افكار و تأويلهاي عجيبي در عرفان صورت گرفته است. به عنوان مثال درخصوص آيه «ولا تزد الظالمين الا ضلالاً» در سورة نوح كه حضرت نوح(ع) قوم خويش را نفرين نمودند، ابن عربي ( و نيز ملاصدرا اما با الفاظي ديگر) مي گويد: «ظالمين» در اين آية شريفه با ملاحظة آية 32 ـ فاطر «و منهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات» در واقع بهترين گروه از اين سه دسته اند. يعني مقتصد، متوسط است و سابق بالخيرات، پست ترين اين سه گروه است. چون در آن آيه، «ظالم» يعني كسي كه با نفس خويش مبارزه كرده و فاني في الله شده است كه اين گروه، بسيار ممتازند. البته منظور از «ضلال» هم، «حسرة عن علم» است. پس با اين تأويل، حضرت نوح (ع) بهترين دعا را در حق قوم خويش نموده است و تأويل اينگونه است. همچنين از ملاصدرا مي توان حداقل چند مورد مشابه ديگر را در اين خصوص نشان داد. صحبت از تأويل و غير تأويل نيز از اين قرار است كه سخناني اين چنين در اين سطح، با آنچه از آيه استفاده مي‏شود سازگار نيست. زيرا مباني فكري آن بگونه اي تنظيم شده كه در نتيجه، اينگونه تأويل مي‏شود.

در هر يك از كليات اين مباحث با ساير آقايان (حتي درباره تطابق وحى و عقل) نيز قبلاً در 10 سال پيش به اين نتيجه رسيده بودم كه اين هم در جاي خود مضبوط است. آنچه اهميت دارد اين است كه ريز اين مباحث (همچون سنخيت، تمايز، تباين و ..) يك به يك مطرح و مورد بررسي عقلاني و غير عقلاني قرار گيرد تا بتوان گفت آنچه آنان مي گويند آيا صحيح است يا خير.

«مدركات» بشرى، حاصل قوه «تخيل» (و نه تعقل) انسان

فياضى: در پايان، چندين نكتة مهم را متذكر مي شوم:

حضرت آقاي سيدان فرمودند در تطابق عقل و وحى، توافق داريم. اما عرض مي كنم اگر عقل به معناي مابه الادراك است از اين كلمه اينگونه فهميده مي‏شود كه ما به الادراك يعني نفس قوه. حال تطابق اين قوه با وحى يعني چه؟

سيدان: يعني مدركات عقل.

فياضى: پس مي فرمايند «ما به الادراك» بمعناي «مدركات عقل» است.

سيدان: اما خود عقل چيست؟

فياضى: پس مدركات عقل با وحى تطابق دارد.

سيدان: ما مي گوئيم عقل، همان ما به الادراك است. اما آنچه مطرح است مدركات...

فياضى: خير! ببينيد وقتي از تطابق عقل و وحى سخن مي گوئيم و عقل را به «ما به الادراك» معنا مي كنيم من نمي فهمم كه تطابق مابه الادراك با وحى به چه معناست. آيا منظور شما همان تطابق «مدركات عقل با وحى» است؟

سيّدان: بله!

فياضى: پس وقتي آقاي پارسانيا مي فرمايند طرفداران اين مكتب، به تفكيك عقل و وحى معتقدند شما مي فرمائيد خير! ما قائل به تفكيك عقل و وحى نيستيم بلكه به تفكيك ادراكات بشري از وحى معتقديم! حال من عرض مي كنم مگر ادراكات بشري توسط «ما به الادراك» پيدا نمي شود؟ آيا اين ادراكات من با خوردن توليد مي‏شود يا با عقل من؟!

وجود تضاد بين «مدركات تخيلي» با «وحي»

سيدان: موردي را كه شما مد نظر داريد با «تخيّل» ايجاد شده است نه با عقل!

فياضى: شما مي گوئيد ما به الادراك، و البته ادراك هم عام است. از اينرو شما بايد همه اينها را توجيه كنيد. سؤال من اين است شما كه عقل را به معناي مدركات عقل مي گيريد افكار بشري مانند فلسفه را هم بايد حاصل همان عقل بدانيد. پس به آقاي پارسانيا نفرمائيد كه ما قائل به تفكيك عقل و وحى نبوده بلكه قائل به تفكيك فهمهاي بشري با وحى هستيم!

سيدان: اما حاصل آن عقل كه متضاد نمي شود. مثلاً يكي از مسائل فلسفى، «نفس» است كه بايد ديد به چه معناست؟

فياضى: در هر حال اين تعارض در سخنان حضرتعالي ديده مي‏شود . خلاصة سؤال من اين است كه اگر قائل به تطابق عقل و وحى شديم آيا معنايي غير از اين دارد كه مدركات عقل با داده هاي وحى تطابق دارند؟

سيدان: قطعاً. آنچه مدرك عقل است با ...

فياضى: اگر اين تطابق دارد پس آن داده هاي عقل به چه معناست؟

سيدان: اما آنها كه داده هاي عقل نيستند!

فياضى: آيا بمعناي فكر ملائكه يا فكر خداوند است؟!

سيدان: عقل يعني «ما به الادراك»؛ و مدركات عقلاني قطعاً با وحى منطبق است. اما آنچه را كه مي گويم منطبق نيست اثبات مي كنيم كه اصلاً مدرك عقلاني نيست!

فياضى: كه در اين حال، اين همان فلسفه مي‏شود. چه اينكه يكي مي گويد مدرك عقلم اين است و آن ديگرى، مدركش را چيز ديگري مي داند! كه در اين حال ادراكات، بصري مي‏شود.

سيدان: گفتيم اگر بخواهيد بر او اسم فيلسوف را بگذاريد اشكالي ندارد. ما كه با اسم دعوا نداريم چون به هر حال مبنا و مطالب از اين قرار است. بنابراين عقل، يعني مابه الادراك و مدركات عقلاني هم هرگز با وحى تضاد ندارد. آنچه را كه تضاد دارد اسمش را عقل گذاشته اند، اما تعقل نيست، تخيّلاتي است كه بشر انجام مي دهد.

فياضى: در عين حال، اين فلسفه و مسائل روبنائي فلسفي خواهد بود كه البته از حوزة بحث فعلي هم خارج است.

لزوم ملاحظة «ما قال» و نه «من قال»

اما نكته دوم اين است كه بيان ظاهر گاهي به اين معناست كه ظاهر آيه چنين است؛ كه در اين حال اين نظريه محكوم است. ولي اگر ما شخصيتي را بشناسيم و احتمال دهيم كه او هم از كساني است كه باطن قرآن را درك مي‏كند اگر اين شخص آيه اي را بگونه اي معنا كرد كه ما فكر مي كنيم خلاف ظاهر است، آيا بايد گفت تفسير او غلط است يا اينكه احتمال دارد تفسيرش غلط باشد؟ از آنجا كه اين احتمال وجود دارد، آنگاه حمل بر صحت، وظيفه ماست. احتمال دارد اين فرد، باطن آنرا فهميده همانگونه كه ائمه(ع) در روايات بسيارى، آيه را به چيزي كه ظاهر نيست تفسير و تأويل مي‏كنند و مي فرمايند: «و هذا من تأويل الآيه.» پس وقتي مي دانيم اين «تأويل» وجود دارد و بنده هم در آن اتفاق نظر دارم كه قرآن فقط اين ظاهر نيست بلكه باطن نيز دارد و طرف ما نيز يك شيعه متعبّد متّقي است پس اين احتمال را در حق او مي توان داد كه در فهم آيه، به باطن قرآن رسيده است و آنچه مي گويد همان باطن است. پس نمي توان وي را محكوم كرد.

سيدان: خيلي متأسفم كه وارد مسئله اي شديد كه قبلاً نيز روي آن بحث شده است. بايد توجه كرد كه سخن ما، در مورد خوبي يا بدي اشخاص نيست بلكه بحث بر چگونگي مطلبي است كه مي گويد. از اينرو چه بسا در عين خوب بودن، اشتباهي نيز از او سربزند.

بررسي موارد اختلاف، با هدف تعيين ميزان انطباق آنها با عقل و وحى

پارسانيا: من روي يك نكته تأكيد مي كنم كه در صحبت آقاي فياضى نيز وجود داشت. اول اينكه حضرت آقاي سيدان تصريح فرمودند كه من صرفاً به بيان نظر خود مي پردازم. اما بنده چندان مطمئن نيستم آنچه ايشان بيان فرمودند با عبارتهائي كه برخي ديگر مي گويند دقيقاً يكي باشد. يعني گاهي اوقات دربارة همان مسائلي كه مورد توافق ما بود من معتقدم بعضاً مورد توافق برخي ديگر از طرفداران اين مكتب نيست.

نكتة ديگر اينكه تطابق بين عقل و وحى به لحاظ واقع، در مقام ثبوت، مورد قبول است. زيرا وقتي نبي (ع) سخن مي گويد يقيناً از متن عقل و فراعقل بحث مي‏كند. اما ما همواره از افق عقل با وحى برخورد مي كنيم؛ يعني با چراغ عقل مي فهميم آيا اصولاً اين، نصّ است يا خير.

اگر بگوئيم فهم افراد بشر با يكديگر تفاوت و اختلاف دارد از اين جهت است كه برخي از آنها درست راه عقل را طي نمي كند. بله عاقلان هم اشتباه مي‏كنند و اين مورد اختلاف نيست. اما روي اين نكته تأكيد مي كنم وقتي به فردي مي گوئيم «فهمت خطاست» بدين معناست كه «تو عاقلانه فكر نمي كني». اما اگر او معتقد است عاقلانه دارد فكر مي‏كند براي نشان دادن اين كه او خطا مي كند در اينجا از اين سبك گفتگو و موضوع، خارج و وارد يك موضوع ديگري خواهيم شد. چون مادامي كه در اين سطح از گفتگو نشسته ايم ما در حوزة يك فهم بحث نمي كنيم بلكه از بيرون نشسته و مي گوئيم كساني كه فهم و عقل دارند و در راه صحيح هم حركت مي‏كنند انسان هستند و چون انسانند و عقل دارند آنچه را كه واقعاً مطابق عقل فهميده باشند، فهم بشري آنها مطابق همان دركي است كه پيامبر (ص) مي فهمد.

سيدان: همانگونه كه فرموديد قطعاً اگر كسي به يقين رسيده باشد در ارتباط با بحث عقلي كه خود براي خود طرح كرده، طبيعي است كه بايد به يقينش عمل كند. ولي تمام سخن اين است كه در موارد اختلافي بايد بررسي كرد تا معين گردد آنچه گفته شده آيا اساس تعقل است يا خير؟ ضد عقل است يا خير؟ با وحى منطبق است يا خير؟ اگر چنانچه اينكار انجام شود مفيد است. لذا بنظر مي رسد يك بحث از مباحث مورد تخالف ميان فلسفه و وحى بايد مطرح شود تا پس از بررسي جامع، معلوم شود حقيقت چيست.

اميد است همگي ما همواره در پي كشف و نيل به حقيقت باشيم.

سبحانى: اميدواريم مجموعه اين مباحث براي عزيزان مورد استفاده بوده و بتوانيم در آينده از طريق برگزاري كرسي هاي ديگر، موضوعات مهم ديگري را مورد نقد و بررسي قرار دهيم.

والسلام



کليه حقوق برای پايگاه صادقین محفوظ است